و صبح مثل کودکی که مادرش را گم کرده بود..‌‌. * فرشته قاسمیان

  چه سکوت سنگینی تمام شب را در بر گرفته بود، آسمان سراسر شب ابری بود، مهتاب گهگاهی از لابه لای ابرها سرک می کشید، مانند آدم های دلتنگ و مضطرب شده بود، انگار بر دلش چنگ انداخته باشند، تاب دیدن نداشت، ابرها را بر روی صورتش کشیده بود، شب های مهتابی که همیشه غرق […]

 

چه سکوت سنگینی تمام شب را در بر گرفته بود، آسمان سراسر شب ابری بود، مهتاب گهگاهی از لابه لای ابرها سرک می کشید، مانند آدم های دلتنگ و مضطرب شده بود، انگار بر دلش چنگ انداخته باشند، تاب دیدن نداشت، ابرها را بر روی صورتش کشیده بود، شب های مهتابی که همیشه غرق در رویا و خیال های دل نشین است، امشب عجیب دلگیر شده بود، حتی جیر جیرکها هم خاموش بودند، همه فضا بوی جدایی و خداحافظی میداد، چقدر عجیب بود آن شب! سکوت بود و سکوت، و ابرهایی که دیگر طاقتشان تمام شد و صبح مثل کودکی که مادرش را گم کرده باشد، باریدن…..

چه می دانستیم آن سکوت خانه و آن هوای گرگ و میش و بارانی همه برای بدرقه روح مادری مهربان آمده بودند، مادری دلسوز که خود مظهر آرامش بود، مظهر عطوفتِ قصه ی ما ، پس از سالها مادری و عشق، باید با فراغ خاطر می رفت، برای همین بود که همه خانه غرق در سکوت بود، مادر عزم رفتن داشت، حالا این باران بود که برای مادر مثل مادر شده بود، آرام و مهربان بر روی سر مادر دست می کشید و یکصدا می بارید، باران آخرین نفری بود که مادر را بدرقه کرد، با آن موسیقی زیبایش مادر را با خود برد….

شب آن خانه بدون مادر صبح شد، مادری که گرمای دستان مهربانش هنوز هم در خانه جاریست، مادر است دیگر هر کجای این جهان که باشد، باز مهر مادریش در همه جا گسترده است، می دانم اکنون هم در بهشت، نگاه مهربانش را از اهل خانه دریغ نمی کند، باز همان دلنگرانیهای همیشگی خود را دارد، حتی در بهشت هم مادری می کند….

مادر به قصه های تو می خفت غصه ها
می رفت چشم و گوش به دنبال قصه ها
با شادیت نبود غمی را مجال ایست
امّا به گریه تو هم آفاق می گریست
صد قصه عشق بودی و می خواندمت مدام

رفتیّ و ماند قصه صد عشق ناتمام…..

                                                                 (شهریار)